تبليغاتX
bihoseleh
بی حوصله گی
 

هیچ وقت دقت کردین که وقتی بد میاد همه چی با هم بد میاد؟

نه این از تلقین نیست. تلقین یا اندیشه ی بد قضیه اش فرق می کنه.

اما وقتی بد میاد نمودش تو همه چی دیده می شه.

مثلا وقتی فکرت خرابه یهو همه چی خراب میشه.

این دو سه روزه هم لپ تاپم خراب شد هم گوشیم و هم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:43  توسط bihoseleh  | 


دیروز و امروز روزای خوبی بود. یعنی بهتر از هفته ی پیش.

کلی به کارهام رسیدم. احساس خوبی داشتم. تقریبا کارا روی روال بود.

کمتر خسته شدم و پر انرژی بودم. :)

چیه؟ بی حوصله ها حق ندارن کمی احساس خوب داشته باشن؟ :)

خوب باشین. برای ما هم دعا کنین خوب بمونیم.

مررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررسی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 8:45  توسط bihoseleh  | 



احساس می کنی بهت توهین شده. حقتو گرفتن. داره حالم بهم میخوره. هیچوقت به این شدت این احساسو نداشتم. دلم می خواد به همه چی پشت کنم و برم. دور شم.

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است...

... بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم. ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 10:30  توسط bihoseleh  | 


خیلی سخته

وقتی واقعیتهای اطرافتو وارونه جلوه میدن چه حسی بهت دست میده؟

اگه این اتفاقو کسایی پیش بیارن که دوستشون داشتی چطور؟

خیلی سخته.

بعد فکر می کنی اونایی که کوتاه میان یا به عبارتی کم میارن حق دارن...

خیلی سخته

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 10:24  توسط bihoseleh  | 



به بعضی حوادث داشتم فکر می کردم و در خصوصش با دوستی صحبت می کردم. دلم می گیره وقتی از چیزا و کسایی که بهشون اعتقاد داشتم بدی می بینم. یا ناراستی.


بعد فکر می کنم شاید بعضیا که تغییر جهت می دن و زمانی اونارو سرخورده می دیدم و فکر می کردم کم آوردن، حق داشتن ...

کاش اینجور نبود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 8:50  توسط bihoseleh  | 



اگه نمی خوام کسی بخونه، پس نوشتن لابد یه جور دیوونگیه.

اشکالی نداره

فعلا این کمی آرومم می کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 8:48  توسط bihoseleh  | 

لطفا این نوشته ها رو نخونید



امروز چه دلتنگم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 8:45  توسط bihoseleh  |